"و آنجا، شبیه معبدی دور افتاده بود. معبدی که روزگاری نه چندان دور، قبیله ای سرخپوست در آن عبادت می کردند. " اینها را به مارین گفتم. در حالی که او در تمام این اوقات خیره در چشم هایم بود. طولی نکشید ک
تمام آنشب را به صدای ویگن گوش کرد. همانطور که زل زده بود به صفحه تلویزیون، به صدای ویگن گوش می کرد و سیگار, می کشید. مدام این فکر به کله اش می آمد که حالا کجای زندگی اش ایستاده است. کجای راهش قرار گرف